برخلاف سالهای گذشته اندوهی به جانم ننشته کم کم از روزگار جوانی دارم گذر می کنم و بیشتر تمرکز رو بر حال و اکنون می گذارم بیشتر به لذت بردن از لحظه های زندگی دنیا اونقدر به ناگاه غافلگیرت می کنه که یه وقت به خودت میای و می بینی زندگی نکردی شاید بهترین تجربه ام در این احوالات نقد زندگی کردنه از دنیای بیرون دارم به دنیای درون میرم سفری به خودم و از این اتفاق خوشحالم تولدت مبارک مَری خانوم حرفهايي براي نگفتن...
ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 50
شاید 10 سال پیش کمتر از مرگ می ترسیدم اما حالا در حوالی 40-30 سالگی بیشتر می ترسمشاید به این خاطر که ملموس تر از هر نفس برآمده از جان استمی ترسم از بی مقدمه رفتنمی ترسم از به آنی کنده شدن با ریز و درشت آرزوهای به بار ننشستهمی ترسم از دست یاری که نگرفتممی ترسم از گرمای کودکی که به آغوشش نکشیدممی ترسم از دلتنگی بی پایان عزیزانم که با خود تا انتهای هر جهانی خواهم بردکم کم خود را آماده کرده ام برای بی هوا رفتنآماده باشم برای سرو سامان دادن به کارهای ناتمام قبل از رفتنآماده شدم برای وصیت نوشتنبرای جامه گور خریدنو برای هر لحظه رفتن...اما باز هم دلم قرار نمی گیردباز هم این مرغ دلم می ترسد
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ ساعت 12:24 توسط مریم
|
حرفهايي براي نگفتن...ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 55
ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 55
امروز 35 ساله شدم...امیدوارم روزهای پیش رو....روزهایی پر از یادگیری و پختگی باشهروزهایی پر از حسِ خوبِ زندگی باشهروزهایی برای مز مزه کردن درکِ عمیقِ زندگیروزهایی سرشار از حضورِ یاران جانی حرفهايي براي نگفتن...ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 132
انتهای پاییز، انتهای من و توست؟ تو متولد تابستونی و من متولد زمستون ......تو با من سردی و من با تو .....سخته بدونم هستی اما نیستی آدم یه بار بشکنه بهتر از اینه که حرفهايي براي نگفتن...ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 87