می ترسم...

خرید بک لینک

 

شاید 10 سال پیش کمتر از مرگ می ترسیدم 

اما حالا در حوالی 40-30 سالگی بیشتر می ترسم

شاید به این خاطر که ملموس تر از هر نفس برآمده از جان است

می ترسم از بی مقدمه رفتن

می ترسم از به آنی کنده شدن با ریز و درشت آرزوهای به بار ننشسته

می ترسم از دست یاری که نگرفتم

می ترسم از گرمای کودکی که به آغوشش نکشیدم

می ترسم از دلتنگی بی پایان عزیزانم که با خود تا انتهای هر جهانی خواهم برد

کم کم خود را آماده کرده ام برای بی هوا رفتن

آماده باشم برای سرو سامان دادن به کارهای ناتمام قبل از رفتن

آماده شدم برای وصیت نوشتن

برای جامه گور خریدن

و برای هر لحظه رفتن...

اما باز هم دلم قرار نمی گیرد

باز هم این مرغ دلم می ترسد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ ساعت 12:24 توسط مریم  | 

حرفهايي براي نگفتن...

ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:54

صفحه بندی