آن چنان به هدف های زندگی چسبیدم
و دیوانه وار برای تعالی آنها انرژی گذاشتم
که خودم یادم رفت
بهای این فراموشی را تاوان دادم
تاوانی سخت و سنگین
آن چنان بر وجودم فرود آمد
که بهت هجمه اش هنوز بر جانم باقی است
و حال ترکش هایش را باید دانه دانه جمع کنم
دیگر نه درس برایم اهمیت دارد
نه کاری که کارد به استخوانم زد
روزگارم به جایی رسیده
که برای مادر شدنم محدود شده ام
زمان مرا در حصار خود کشیده
و گذر عمر، این موهبت را
برایم روز به روز کم رنگ تر خواهد کرد
فرشته کوچک وجودِ من
چگونه تو را در آغوش بکشم
وقتی هیچ محرمی، دلم را سهمِ مهرِ خویش نکرده....

پ ن: سیلی روزگار سرد و سخت و سنگین است، کبودی ضربت اش، جانم را به درد آورده
حرفهايي براي نگفتن...ما را در سایت حرفهايي براي نگفتن دنبال میکنید
برچسب: سیلی روزگار,
نویسنده:
بازدید: 111